از اتفاق می افتیم که دیشب طرحش تمام شد تا اون مثلا داستانی که چند نفرتون خوندین و نظرهای کاردرستی بهم دادین می خوام صحبت کنم. پایان های باز و  نیمه باز داستان هایی که درجریان وب نبودن  تا این دوتایی که توی وب هم بودن و پایان های عجیب و تلخ و گزنده دارن!

حقیقت ماجرا هم همینه که نمی دونم چرا ولی خیلی وقتِ که به آخر داستان ها که می رسم دوست ندارم خوب تموم بشه. انگار که هیچ تموم شدنی در کار نیست یا هیچ خوب تموم شدنی...

مثل تمام این شب و روزهای گم شده، که وقتی فکرمی کنم ساعت هشت شبه یهو می بینم فردا شده. بیست و ششم شهریور ولی قراره حرف ها رو بزنم البته اگه بزنم.

هیچ وقت آدم صحبت کردن نبودم، آدم نوشتن هم نبودم، همیشه یه حجم بزرگی از حرف ها و رفتارها رو تحمل کردم قورت دادم بی هیچ واکنشی! این قدر این فرو دادن ها زیاد شد که الان یک سنگِ بزرگ و حجیم سمتِ چپِ قفسه ی سینه ام رو گرفته! اونقدری که وقتی دیروز لا به لای شکستن ها فشار خونم رفت رو هفت و ضربانی رو حس کردم، شگفت انگیز ترین اتفاق یک ماهه ی اخیر به نظرم رسید. شگفتیِ عجیب تر بسته شدن رگه هایی فکری و مغزیه و مثل یک ربات عمل کردن...

پستِ دیشب رو که نوشتم، بعد از تموم شدنِ طرح اصلی که تو هیچ کدوم از پست های اتفاق می افتیم  صد در صد متوجه اش نخواهید شد. دیدم تمام مدت خودم رو نوشته ام و هیچ... حرفایی که هیچ وقت نزدم، کارهایی که هیچ وقت نکردم و حس هایی که هیچ وقت نداشتم یا نتونستم داشته باشم.

همیشه متهم به گنگی شدم. به نارسایی و بیست و ششم شهریور نود وشش باید رسانا باشم و هیچ از حرف زدن و چجوری حرف زدن سر در نمی یارم. می نویسم که ناکامی در حرف نزدن ثبت بشه

پ.ن: مثل بستنِ بند کفش، دوچرخه سواری و اسکیت؟ +عذرخواهم بابت پراکندگی و بیخود بودنِ این پست