داشتیم شعر می خوندیم که دلش تنگ شد، لب هاش آویزون شد همین که روی زانو کف کلاس نشستم و دستام رو دراز کردم تو بغلم بود.  کل ماجرا و آروم شدنش با عکسای هاپو و دوستای دیگه ام  که مثلِ خودش خوشگلن پنج دقیقه طول کشید و برای من هنوز اون پناه آوردنِ و اون بغل کوچولو بی اینکه دلیلش رو بدونم آرامشِ تمامه. یه بغل کوچولوی چهار ساله.

پ.ن: از مزیت های معلم بودن.

عکس: اسب و گوسفند همین شکلی ان! تصورات شما غلطه