از هشت صبح که شبکه خبر  دومین جشنواره ی انگور شهر پدری مادری رو گزارش کرده و مامان با ذوق چندین و چند بار از شبکه های مختلف گزارش های مختلف رو پیگیری کرده و سه چهار بار پدربزرگ رو از تلویزیون دیده و هر بار قربون صدقه ی قد و بالا و تولید کننده ی نمونه شدنش رفته، هی با انگشت می شمرم و حقیقتا انگشت هام کمه تا روزهای پاییز و جشنواره ی انار حوالیِ دره عشق، شهر پدری مادری...

پ.ن: جایی که نه دنیا آمدم و نه بزرگ شدم و نه زندگی کردم. ولی آنجا نفس کشیدم نه از سر عشق. از سر نفرت. فهمیدم اگر نفرت نباشه، می تونم برسم

پ.ن بعدی(از شما):

دارد پاییز می‌رسد
انار نیستم
برسم به دستهای تو
برگم
پر از اضطراب افتادن
رضا کاظمی