در همهمه های گنجشنگ های روی درخت های پیر این محل، درست دمِ غروب های شهریور تیز و بز، قدم می زدم . صدای گنجشک ها، اینجا و این وقتِ سال، از صدای هر جنبده ای تیزتر به گوش می رسد. این صدا بوی مهرماهِ قریب غریب را می دهد. همان وقت ها که فارغ از آرزویی در ذهن، دم هر غروب مقنعه ی سفید رنگ را توی کیف می چپاندم و با صدای گنجشگ  ها قدم برمی داشتم و همیشه آنقدر دیر می رسیدم که مادر چادر رنگی پوش منتظرم بود. حالا شاید بپرسی مگر صدا بود می دهد؟؟ راستش را بخواهی جوابش را نمی دانم، فقط می دانم وقتی حرف می زنی، بویی که نمی فهممش مشامم را  مست می کند و گوش هایم را کر، آنقدر که نمی فهمم حرف هایت کی تمام می شود، فقط وقتی تلفن را قطع می کنی من می مانم و کوچه ای نا آشنا در پس ذهنم:" که راستی به چه فکر می کردم؟ آرزوهایم چه بود؟ کجا می روم؟

پ.ن: از اتفاق می افتیم

عکس: با تشکر از گوگل پلاس