+به نظرت، آخرداستان"تپه هایی همچون فیل های سفید"* چی میشه؟

خب، من نود درصد احتمال میدم تویِ مطب پزشک درست وقتی تو نوبت نشسته ومنتظر آماده شدنِ اتاقِ عمل برای سقط هست پشیمون میشه. پشیمون شدنش دو حالت داره، یا معشوق برگشته و گفته بیا با هم باشیم و به خاطر این بچه به هم عادت کنیم، یا اینکه پیش خودش فکر کرده بعدا نمی تونه تحمل مجازات خدا رو در ازای کشتنِ نوزاد داشته باشه،مورد دوم احتمالش خیلی بیشتره و البته به اسم مهرِ مادری به یک تیکه موجود لزجِ تیره مهر تایید روش می زنه و نه ماهِ بعد با تحمل تموم سختی ها، صدای گریه ی نوزاد بلند میشه!

+خب بعدش چی میشه؟می خوای بگی زندگی ادامه داره؟

نه پسر! این چه زندگی می تونه باشه؛ که ادامه داشتنش فایده ای داشته باشه؟ فکر می کنی دنیا اومدنِ یه نوزاد قراره همه چی رو عوض کنه؟!!

+اگه این طور نیست پس چیه؟

قراره چند سالِ بعد، درست اواسطِ نوجوونی نوزاد، مادرش فریاد بزنه که کاش هرگز به دنیاش نمی آورد! یا شاید هم برعکس این جمله رو نوزاد سر مادرش فریاد بکشه! شاید هم به خودکشی فکر کنه یاد حتی مادرش اون وتشویق کنه که خودش رو از بین ببره. حداقل هفته ای یک بار

+چرا باید اینطور شه؟

بایدی وجود نداره، اما اینطورمیشه!حداقل تو اکثر موارد! می دونی همش به خاطر قوانین نانوشته است. مثلا شاید اون نوزاد هیچ وقت از رنگِ مشکیِ موهاش متنفر نباشه ولی مادرش به خاطر شباهت به معشوقی که دیگه نیست، از اون رنگ متنفر باشه! یا شاید هم نوزاد از آرزوهای سوخته ی مادرش متنفر باشه چون مجبوره اون ها رو برآورده کنه و این چرخه رو ادامه بده. مثلِ یه مگس تو چرخه ی زندگی یه مرداب!همین  قدر مسخره!

+به نظرت اگه همون روز جنین رو سقط می کرد بهتر نبود؟

نمی دونم. آدم از ناشناخته ها بیشتر از یه چرخه ی باطل می ترسه.


پ.ن: در دم نوشت های خیالی

* داستانی کوتاه از ارنست همینگوی