اولش همه چیز خوب است، هوا آفتابی است، نسیمِ خنکی لا به لای موهایم می پیچد و آرام آرام با یک شیِ شبیه چمدان واردِ دالانی بزرگ می شوم. خانواده همه هستند. دالان رنگیِ بزرگ پر از حوض های کوچکی که همگی به یک حوضِ بزرگ وصل می شوند، پر از ماهی های بزرگ و رنگی و حتی ماهی های خوراکی... بین حوض ها سکوهایی برای نشستن هست، شلوغ است. همه خانوادگی روی سکو ها نشسته اند و از ورودی های متعدد دالان نور می بارد. مادر زیلو را روی یکی از سکوهای نزدیک ورودی پهن می کند به بیرون ورودی نگاه می کنم. ماهی ها و حوض هایشان همگی از دریا آمده اند. یک دریای روشنِ زیبا! اطرافم کم کم ساکت می شود، صدا ها کم می شود. از خانواده فقط من ومادر مانده ایم. دستم را می گیرد و کمی از زیلو فاصله می گیریم. دستم را توی دستِ زنی با صورتی گم در نور و ناآشنا می گذارد،می گوید برو! می گوید همه چیز دروغ بود! حقیقت زنِ نا آشنای روبه روی تو است! جیغ می زنم، فریاد می کشم هر چه التماس مادرم می کنم می گوید باید بروی...سیاهی کم کم اطرافم را می گیرد، چشمم که باز می شود من مانده ام و در و دیوار اتاق له شده زیر تاریکیِ شب! این قصه از هشت سالگی با من است...


پ.ن: شما هم خواب هاتون رنگیه؟ یا من جز اون هشت درصد استثنا جهانیم؟

پ.ن بعدی: شاید هنوز بزرگ نشدم می ترسم،مامانم و گم کنم