دست هایِ عریانش ساعتی بود که مهمانِ آب داغ و کف بود. باقیمانده ی قیمه ی ظهر را از روی چینی ها گل سرخی و قاشق های حسنِ بن علی پاک می کرد و کف می زد و می شست. رادیو می خواند و غرقِ بی فکری وسط صدایِ رادیو و آهنگ ها یِ شب و صدای ظرف ها زیر اسکاچ وآب غرق خودش بود که آن آهنگِ آشنا پخش شد...به خودش که آمد، صدایِ آهنگ بعدی بود و ظرف ها توی آبِ گلبهی رنگ غرق شده بودند...به دستش نگاه کرد از ذهنش گذشت:

از پنج انگشت

آنکه زخمیست

خاطره دارد...*


*علیرضا روشن