به تو که فکر می کنم، از حرارت حضور اسمت توی ذهنم، آرام آرم ذوب می شوم.

انگار کن غریبه ای جا مانده در کوه ام که زیر باران بهار مانده باشد، سرما به جان بخرد و نا امید چکمه های گلی اش را به سمت پایین بکشد. که ناگهان خورشید نور ریزانکوه را بالا برود و غریبه پی او....

بخشی از #اتفاق_می افتیم

پ.ن: عنوان...