صفحه ی هفده اهم کتابی که این روزها، توی دستم می چرخد و خود ودیگران را با جملاتش خفه کرده ام؛ دو پاراگراف دارد. جمله ی آخراز پاراگراف اول این است:"به دنیا آمدن خود نوعی خطر کردن است."*

راستش، آدمی هر روزی که به عمرش اضافه می شود.(شاید هم کم شود)، یک چالش دارد به اسم باز هم صبحی دیگر. صبح روشن است، پایان شب، پایان تاریکی. اما با همه ی اینها، صبح است. از زمانی که اولین قدم های خارج از دنیای تاریکی را تجربه می کنیم، لازم است به ریه ها، گلو و تمام دستگاهِ تنفسی مان فشار وارد شود. لازم است که تلاش کنیم، برای یک دم اکسیژن. روزی وساعتی در زندگیِیک انسان بی تجربه ی تلاش رو به جلو نیست، اما درست ساعتی بعد از عبور از مرحله ی تلاش برای کشیدنِ اکسیژن در ریه ها، تنفس عادی ترین و بی اختیار ترین امرِ زندگی مان می شود.

هرچه قدم رو به جلوتر برداری، جزاین تلاش های بی وقفه ی عادی شونده هیچ چیز جلوی رو راحت نیست، و هیچ چیز سد راهت نیست جز خودت! خودت که مجموعه ای از ترس ها، بدبینی ها، باور های غلط و ضعف های ساختگی باشد می شود یک استخوان اضافه ی سفت و سخت در گلو،که تنها کارش جلوگیری از ورود اکسیژن  است. در برابر تمام چالش های زندگی، فقط مثل تمام چالش های مجازی بی هیچ ترس و واهمه ای باید خودت را بی دعوت بندازی وسطِ  ماجرا. نگذاراستخوان پاره ی خودت باشی. امیدوارانه، به تلاش هایت عادت کن، با ذهن باز جلو برو و تمام  اکسیژن را توی ریه هات بکش...

* اوریانا فالاچی _ نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

پ.ن: برسد به دست حریر، پرتقال و تمام دوستانِ مشابه

شماها بهترینید، پس این یکی دو روز پیش رو هم، مثل تمام روزهای خداست