نامبرده چند وقتی خود را لا به لای کتاب ها وکلمات گم کرد و خواند و خواند و خواند تا رسید به:"من خوشبین نبودم چون که شجاعت و شهامت نداشتم."*


 از درد سیلی حقیقت،کتاب را بست، برای ساعت ها فکر کرد. خوابید، صبح بیدار شد و زندگی کرد.


*نامه به کودکی که هرگز زاده نشد_اوریانا فالاچی