موهامو که هل دادم زیر مقنعه، پنج دقیقه هم اون تو نموندن. راه که میرفتم، آرزو می کردم باد می یومد و من می تونستم بدونِ بالون پرواز کنم. ولی یهو یادم پشمک خونه است. بالاخره یه روزِ بادی کوله و پشمک رو برمی دارم و باد من و با چتری های فرفریم می برده... مثلِ یه بالونِ رنگی

پ.ن: هر چند بی ربط چهار ماهِ تمام است به دنبالِ یک حلقه ی شعر درست و درمان می گردم و تنها دارایی های این شهر پاساژهای تجاری است. به زبون آوردم که بریم حتی....

پریا نرو لطفا! من و تنها نکن همشهری:|