سالها بعد، وقتی بازنشسته شدم. در شصت سالگی ام یک انجمن زنانِ دانا تشکیل می دهم. زنان دانا زن هایی با سواد، مهندس، دکتر، معلم، خیاط، کتاب خوان، مادر و... نیستند. زنانی هستند که علاوه بر تمام این ها از خود و وجود خودشان آگاهی کامل دارند. زنانی که می دانند اندام های بالا تنه ی آن ها یک شیِ اضافه نیست که با رسیدنِ سن بلوغ با قوز کردن پنهانش کنند. زنانی که می دانند، سرطان و دیگر مشکلات زنانه فقط بعد از ازدواج پیش نمی آید و حق ندارند حتی نگاهی عجیب به دوشیزه ها در مطب پزشک زنان بیاندازند. زنانی که می دانند باید وقتِ صحبت کردن از مشکلشان آرام و خونسرد و رک باشند. زنانی که صدها بار هنگام حرف زدن بند کیفشان را لای دست هایشان فشار ندهند و بدانند قاعدگی و پیامد های آن، ازدواج و پیامد های فیزیکی آن جزئی از طبیعت است.