داشتم با چی حرف می زدم وسطِ اتاق، با مقواها بود یا خونه ی گم شده ام لا به لای شمع ژله ای ها یادم نیست، فقط یادمه تهِ حرف زدن هام تموم شدم. آدمها چه پرحرف باشن چه مثلِ من پرنویس یه جایی تموم میشن. یعنی دیگه سکوت میشن ولی ظاهرشون فقط سکوتِ، مثل سکوت دیگه پر نیستن...

اره داشتم حرف می زدم، یادم نمیاد چی گفتم! ته اش دیدم یه سیاست باز قهارم که فقط به نفع خودم حرف زدم. مثلا گفتم که تقصیر شما کاکتوس ها بود که... یا اگه شما شمع ها رو نداشتم... یا شما کتاب هایی که طرز فکرتون تا گلو و شکم تون بیشتر نیست...

ته اش چشمم افتاد به قابِ مشکیِ لپ تاپ و دیدم شکسته، مثل خودم که هی حرف زدم و هی حرف زدم و هی حرف زدم و شکستم.

ولی می دونی خوب که دقت کنی قابت بشکنه خیلی بهتره که هاردت بسوزه مثلا

پ.ن: می ارزه