خب، نمی دونم چرا اون دوستی که این فیلم و به من معرفی کرد، تاکید داشت که من حتما از این فیلم خوشم میاد! احتمالا هنوز منو نمی شناخته:) فیلم داستان روتینی داره به نظرم، مثل همیشه یک بی گناه محکوم اما باهوش ک خودش رو خلاص می کنه. خارج از چند تا دیالوگِ ناب، و واقعیت های زندان ها(چه اون زمانی که مد نظر فیلمه و چه الان)، انتهای قابل پیش بینی و راهِ فرارِ فوق العاده قابلِ پیش بینی تر فیلم حرف زیادی برای گفتن نداشت. حداقل اونقدری که برای من تعریف کردن نداشت. که البته این جذاب نبودن رو می زارم پای فیلم های اقتباسی که هزار هزار بار از روی این فیلم و شبیه به این فیلم ساخته شدن. وگرنه به نظر می رسه در زمان ساختِ خودش واقعا فیلم جذابی باید بوده باشه که منجر به اسکار گرفتنش هم شده.بگذریم، شاید بهترین موضاعاتی که تویِ فیلم بهش پرداخته شده باشه، موضوع عادت و امید باشه. عادت مثل یکی از زندانی ها که بعد از پنجاه سال آب خنک خوردن به دنیای بیرون عادت نداره و خودکشی می کنه، و همین قضیه ی دلتنگی و عادت نداشتن به محیط بیرون بعد از پنجاه سال برای رد، یکی از دو شخصیتِ اصلی هم اتفاق می افته ولی منجر به خودکشی نمی شه  چون، رد چیزی رو داشته که خودش قبلا انکارش کرده بود :امید. در کل فیلمی نیست که ردش کنم یا بگم کلا دیده نشه بهتره. بیشتر به نظرم میاد که این فیلم رو هم میشه کنار فیلم های خوب گذاشت.

یک بخش از دیالوگی که دوست داشتم:

_این زیبایی موسیقیِ اونا نمی تونن اینو ازت بگیرن.تا حالا همچین چیزی رو در مورد موسیقی حس کردین؟
+وقتی جوون بودم ساز دهنی می زدم.ولی ازش خسته شدم!اینجا هیچ حسی رو به وجود نمیاره.
_اینجا جایی که بیشترین حس رو داره.بهش نیاز داری که فراموش نکنی.
+فراموش کردن؟
_فراموش کردن اینکه جاهایی هستن تو دنیا که از سنگ ساخته نشدن.یه چیزی هست درونت که اونا نمی تونن بهش برسن یاا لمسش کنن.اون (فقط) مال توئه
+درباره ی چی حرف می زنی؟
_امید
+امید! بزار یه چیزی و برات روشن کنم رفیق.امید چیز خطرناکیه .امید می تونه آدم و روانی کنه.اینجا به دردت نمی خوره.بهتره به این چیزی که گفتم عادت کنی ....