داستانِ فیلِ سفید رو هممون شنیدیم. ادامه دادن های بیهوده رو همه شنیدیم. تو کار، درس، علاقه های زودگذر و از همه مهم تر روابط هممون یه فیل سفید داریم یا لااقل داشتیم. آدم ها با بلندتر شدنِ قدشون تنها تر می شن. صفت برتر می یارم چون آدم با دنیا اومدن و کنده شدن از دنیایِ یک قلب کنار قلبِ خودش تنها شده. آدم ها تمام عمر دنبالِ یک قلب کنار قلبِ خودشون می گردن. شاید برای همین می چسبن به عشق. عشق به مادر که اسمش شده آسمونی تا عشق ِ زمینی. می گم اسمش شده آسمونی،چون بسته به شرایط آدم ها می تونن حتی از مادرشون هم متنفر باشن و این یه حرف سرسری نیست باهاش احساسی برخورد نکنید. عشقِ زمینی، با این وضعیت در حد همون بسته به شرایط هم نیست.با این وضعیت و خودتون می تونین بفهمین چی می گم. بگرد دنبالِ سوزن تو انبار کاه :) (البته از نظر من مساله ربطی به جنسیت نداره) با همه ی این حرف ها هی فکر می کنم تنهایی چقدر می تونه ترسناک باشه و راستش حتی فکرش هم باعث میشه آدم ضعف کنه...حالا باید بشینم فکر کنم ببینم چه جوری این سخت جونی تو وجودِ خودم ریشه گرفته؟!!


تنهایی

زخمی ست که از تن بزرگتر است

و این در

حتا اگر به جهنم باز شود

خوشحالم می کند*


*گروس عبدالملکیان


پ.ن: یک از + عنوان کتاب