چند وقتِ پیش با کسی صحبت می کردم من بابِ آشنایی، حدود ده دقیقه یه ربع نان استاپ از خودم گفتم. واسه خودمم یکم عجیبه، یه جاهایی اینقدر زبون دراز می شم. از خودم دفاع کردم، از رشته ام، از شغلم، از علایقم و در آخر از نوجون ها گفتم که خیلی دوستشون دارم چون هنوز بزرگ نشدن و هنوز بچه هم نیستن و جوری با امید مشغول رویا پردازی ان که آدم حسِ به زنده بودنش زیاد میشه.

ته اش طرف فرمود که خانم شما چرا اینقدر خوب حرف می زنی؟ منم گفتم از شونزده سالگی تدریس کردم و با دانشجوها سرو کله زدم واسه پول ترجمه و تایپ و.... عجیب بود براش که گفتم کار می کردم و می کنم. ولی عجیب تر براش این بود که خیلی راحت و بی هیچ خجالتی می گفتم کار می کنم. این مطلب رو خیلی واضح گفت! والبته منم تقریبا به صورت واضحی گفتم خب این کجاش تعجب داره؟!!!

بعدش اومدم بیرون و پیش خودم فکر کردم که احتمالا اگه از اون تجربه های دیگه که داشتم براش می گفتم چون یکم شخصی می شد باید هزینه ی عمل فکشو می دادم:|

انصافا وقتی به بعضی همسن و سال هام نگاه می کنم، چیزی جز حالتِ تهوع بهم دست نمیده( دختر یا پسر)! تو بلاد کفر دختر مردِ اول کشور بعد از پونزده سالگی از بستنی فروشی تا کارگری مک دونالد و امتحان می کنه و می فهمه چقدر پول درآوردن ممکنه سخت باشه، ولی اینجا خیلی از دور و بری های ما از کل سالهای مدرسه، فقط جمله ی "بابا آب داد" رو یاد گرفتن و ته اش خیلی معرفت و شعور داشته باشن روز پدر با اینترنتی که پولش و بابا میده یه پست می زارن می نویسن :" نوشتیم بابا نان داد بی آنکه بدانیم بابا برای دادنِ نان، جان داد."

پ.ن: برسد به دستِ غر زننده هایی که از دولت تا ملت رو برای بی هدفی و بیکاریشون تو زندگی مقصر می دونن! نه اونایی که صبح تا شب در حالِ تلاشن:)

عنوان: انصاف داشته باش، منطقی باش!