ترم دوم و سوم از بین تمامِ هم اتاقی هایم فقط با بتی راحت بودم، فقط وقت دلتنگی منِ مغرور سرم را روی پاهای او می گذاشتم و وقتِ خوشی کلی رویا برایش می بافتم و شعر برایش می خواندم.بتی یک دورگه بود و تابعیت ایران را داشت ولی تهِ دل تمام دخترها همان جایی است که پدرانشان وقتِ دلتنگی برای خانه زیر لب اسمش را می آورند، یا شاید وقتی اسمش را از اخبار رادیو می شنوند آه می کشند. مثل خودِ من که تهِ دلم در غرب ایران گیر کرده و شب ها با دامن های رنگی توی قصه هایم می دوم، بتی هم احتمالا تهِ دلش، شب ها برقع روی صورت می انداخت و از بازار کابل می گذشت. دیشب بعد از آن عکس و آن خبر، بعد از آنکه دیدم مردی با دستانش تکه تکه های خانواده، دوست، همشهری، هم وطن و کشورش را از روی آسفالت های خیابان جمع می کرد، همان دیشب تهِ دلم آرزو کردم، بتی دیگر برقع پوشِ خیابان های کابل نباشد حتی در رویا!


پ.ن: برای نژاد پرستانی که می خوانند؛ من دوستِ افغان زیاد داشته ام، دوستِ تورک،کورد، شیعه وسنی ، غیرمسلمان و... تنها فقط و فقط می دانم، جنسِ آدم وقتی به پرستش چیزی می افتد که خودش در پیدایش آن نقش نداشته، قطعا به هیچ بودنِ وجودش پی برده است!