معلمی در این مدت کوتاه برای من زندگی آورد‌. گه گداری همه چیز یادم می رود و فقط فکر بازی کردنم و لا به لای بازی ها بی آنکه بفهمند به هدفم هم رسیده ام. ( تدریس) اما امان از نوجوان ها که سخت ترین قسمت معلمی اند. باید مثل الکل، پنسیلین و چاه نفت کشفشان کنی یا حداقل بگذاری خودشان را کشف کنند و انگیزه بگیرند و هدف داشته باشند. همین اواخر در حال کشف استعداد های عجیب و غریب دختری با بیست درصد بینایی ام و حتما خدا من را دوست داشته که این همه قند توی دلم آب می شود برای یک ذره استعداد در این فیزیک پر از اشکال! آن هم چه استعداد هایی:) اینقدر دوز خوشی بالا رفته که بعد از دو سال که خیلی بعید بود عمیق به استعداد هایم فکر می کنم و عمیق تر از آن مثل یک کودک هیجان زده رویا پردازی! چیزی که در وجودم گم وگور شده بود

پ.ن: حال دلتون خوب، زندگیتون جاری

کامنت خصوصی باز شده ولی اگر جوابی دریافت نشد یا دیر دریافت شد گله مند نباشید بگذارید پای زندگی پیچیده شده:)