من همیشه یاد گرفتم قسمت تاریک زندگی و تو خودم حل کنم و به قول اونا باسیلی صورتم و سرخ کنم که آره همه چی آرومه من چقدر خوشبختم!

ولی من متاسفانه زیاد تو خودم حل کردم تاریکی ها رو! آب بودم نفت شدم و حالا تنها چیزی که از من بودن مونده سیاهی و بس! این سیاهی ها همون ترس هایی که الان صدمی تا واقعیت فاصله دارن!

 پ.ن: شب های امتحان معلم ها هم دست کمی از شاگرداشون ندارن! حتی اگه مریض باشن

 پ.ن: نمی دونم بگم دعا کنید یا نه! حتی نمی دونم معجزه به دادم می رسه؟! یا نه کاری از دستش بر نمیاد