نشسته ام پشتِ پنجره ای که رو به هیچ باز است*


* آغازِ یک سپید:)


این رو خونده بودم، تو یه کلاس بینِ خودمون! هیچ استادی نبود. حرف زدن، بحث کردن و من فقط گوش کردم و تو مغزم خندیدم! به خودم. به اونها! به طرز فکرهای عجیب و غریبمون! اون موقع ها اول ترم ِ پاییز بود!

اردیبهشتِ بعدیش پای پنجره داشتم با گوشی حرف میزدم، حرف می زدم! سه تا زبون بلدم ولی داشتم فارسی حرف می زدم. خداحافظی که کردم صدایِ پا اومد پشتِ سرم! خوند نشسته ام پشتِ پنجره ای که رو به هیچ باز است... شنیده بود حرفامو؟

پاییز بعدی اومد و پاییز بعدترش! تو اینستا پیدام کرد و یکم دایرکت و .... مثلِ همیشه که همون طوری که به همه جواب می دادم، جواب دادم! یه روز یهو گفت من از اون دست آدمها نیستم که دخترها رو واسه سرگرمی و بازی بخوام، راحتم،راحت حرف می زنم! رکم ولی وقتی حرف می زنم قطعا از سر هیچی جز آشنایی و دوستی که با هم داشتیم نیست..

گفتم چی شده؟ کسی چیزی گفته؟ حرکتی کردم  که ناراحت بشی؟ و... گفت نه! و من پیش پیش گفتم که نمی دونم شاید تو حرفام چیزی گفتم ناراحت شدی، من مدل حرف زدنم اینطوری و... پیام هاش دیر می یومد! گفت تو راه مرخصیِ بره تهران! بره خونه (سرباز بود...)

یه چند وقت پیش به خاطر یه سری اذیت ها اینستا رو یه دو هفته فرستادم هوا تا اوضاع آروم بشه که نشد و بدتر شد تازه. قاطی بقیه اسم ها و آیدی ها رفت...

هنوز بعضی وقت ها فکر می کنم، یعنی آشنایِ مشترک بهش گفته که من یخم، سردم و... یا این حرف های آخریش که بگوشم می رسید؟ یا که نه واقعا یه حرفی زدم که چپه گرفته! گاهی وقت ها چیزهای ساده ای رو نمی فهمم

#از_سری_نفهمیدن_ها